مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

92

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و شصت و نهم برآمد حكايت ملك شهرمان و قمر الزمان گفت : اى ملك جوان‌بخت ، در زمان گذشته ، پادشاهى بود ملك شهرمان نام كه سپاه بيكران داشت . ولى سالخورده و رنجور بود و از فرزند ، نصيبهء نداشت . روزگارى در كار خود بفكرت اندر شد و محزون گرديد و از كار خود ، بيكى از وزرا شكايت كرد و گفت : مرا بيم از آنست كه چون بميرم ، ملك من ضايع شود . از آن‌كه فرزندى ندارم كه پس از من مملكت‌دارى كند . وزير با ملك گفت : توكل بر خدا كن . پس از آن دست نماز گرفته ، دوگانهء بجا آور . پس از آن با جفت خود بياميز . اميد هست كه به مقصود برسى . ملك بدانسان كرد كه وزير گفته بود . زن ملك در آن ساعت آبستن شد . چون نه ماه بر او بگذشت ، فرزند بديع الجمال نرينهء بزاد . چنان كه شاعر گفته : مادرش گفتى قمر پرورد در دامن نه طفل * دايه‌اش گفتى شكر پالود در لب نه لبن